تبليغاتX
اسوه حسنه سردار شهید حاج علی حاجبی دریافت کد لوگو

اسوه حسنه سردار شهید حاج علی حاجبی

قائم مقام حاج قاسم سلیمانی لشکر 41 ثارالله

بزرگ مرد تاريخ

پيوند ها
 
 
لوگوي دوستان
گنجينه احاديث

جستجو گر گوگل


موضوع: حاج علی حاجبی


در سال 1341 در خانه ای محقر و مذهبی در رو ستای رودخانه بخش رودان از توابع استان هرمزگان دیده به جهان گشود. در همان ایام نوجوانی سبقت را از همه ربوده بود و نسبت به همه هم سن و سالانش امتیازاتی بسیار عظیم داشت از نظر روحی قوی و شجاع و مقاوم در برابر مشکلات و در عین حال صبور و بردبار بود. دوران تحصیلاتی بس دشوار پشت سر می گذراند. در دوران راهنمائی بود که بر اثر فقر مادی مجبور بود برای ادامه تحصیل تابستانها را به کار  مشغول شود تا مخارجی هرچند ناچیز برای خود ذخیره کند تا بتواند ادامه تحصیل بدهد. او در این دوران از جهاتی می توان گفت شاگردی ممتاز، با هوش کلاس شناخته می شد.

 در سال 1357 در اوج گیری انقلاب اسلامی در تمام تظاهرات مردم مسلمان ایران برای برکناری رژیم طاغوت شرکت فعال داشت.  در این ایام سر از پا نمی شناخت و کلاً عاشق انقلاب شده بود. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی باز هم احساس آرامش در خود نمی دید تا  اینکه تصمیم می گیرد ترک تحصیل کند و در سال 1359 به عضویت سپاه پاسداران در آمد از اول شروع جنگ تجاوزگرانه رژیم مزدور بعث عراق به فرمان امامش وارد جنگ و مبارزه در راه خدا شد و از زمانی که هنوز سپاه در جنگ شکل نگرفته بود.
در جنگهای نامنظم شرکت فعال داشت.  مدت 5 سال بود به طور مداوم در جبهه حق علیه باطل مشغول خدمت به اسلام بود و دلیرانه در تمام عملیاتها در خط مقدم جبهه پیروزمندانه انجام وظیفه می نمود.
از خصوصیات اخلاقی ایشان یکی این بود که در تصمیم گیری قاطع و در راه هدف مقدسی که داشت مقاوم و سرسخت بودند و همیشه از روی شناخت و تحقیق کار را انجام می دادند بحق میتوانیم بگوئیم حاج علی پیرو مولایش امیر المومنین علی(ع) بود با همه گفتگو می کرد و با همه نشست و برخواست داشت و هیچ وقت خود را برتر از دیگران نمیدید. ساده می پوشید، ساده می زیست و غذایش نیز خیلی ساده و مختصر بود و در حقیقت علی بازوی پرتوان لشکر غیور ثارا... بود. در این مدت همه مسئولین لطف و عنایت خاصی نسبت به حاج علی داشتند هیچ وقت حب دنیا و مادیات نتوانست او را جلب کند و علی از تمام این مسائل مبرا و پاک بود. یادمان هست در جلساتی که برای حل و تصمیم گیری در امور جنگ تشکیل می شد چنان شیوا سخن می گفت و طرح می داد که برادران را به شگفت وا می د اشت و علی یار گمنام امام بود. همه همرزمانش می گویند حاج علی در تمام مأموریتهای محوله موفق بود و همه از او رضایت کامل داشتند و به همین سبب بود که چندین مسئولیت به این شهید بزرگوار داده بودند. چند سال مسئولیت مخابرات لشکر را به عهده داشتند و همچنین مسئولیت یگان دریائی و به دنبال آن مسئولیت قائم مقام لشکر را به عهده داشت. به حق علی خوب انجام وظیفه کرد. و علی بزرگ و دلیر در عملیات پیروزمندانه کربلای یک در منطقه مهران با اینکه مرحله اول زخمی شده بود مجدداً روانه پیکار می شود و این بار خود می دانست که شهادت نصیبش می شود و پیوسته به سوی خدا پرواز می کند.
منبع:" ماه نشان" نوشته  ی،حمید رضا شاه آبادی، ناشر لشگر41ثارالله،کرمان-۱۳۷۶

 

 


   نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387  توسط بسیجی  



موضوع: حاج علی حاجبی
 

 

 

خط سرخ شهادت آل محمد و علي است و اين افتخار از خاندان نبوت و ولايت به ذريه طيبه آن بزرگواران و به پيروان خط آنان به ارث رسيده است

(امام خمینی)


علی حاجبی                               

تاريخ تولد :1341

نام پدر :غلام

محل تولد :هرمزگان / شهرستان رودان بخش رودخانه

مزار شهید :هرمزگان بخش رودخانه مسجد نبی اکرم(ص(

 آخرین مسئولیت: معاو ن ستاد لشکر ۴۱ ثارا  ...

تاریخ شهادت : تیر ماه1365  کربلای یک

  

 

   خاطرات تا آخرين نفس علي سوار ماشين شد و گفت: «دعا كن عباس آقا، براي بچه‌ها دعا كن از ديشب تا حالا با دشمن درگيرند.» هر دو به راه افتادند. در مقابلشان گلوله‌هاي توپ منفجر شد. به اولين خاكريز كه رسيدند علي گفت: «من بايد بروم جلو، ببينم اوضاع چطوره، تو همين جا بمون.» ولي عباس قبول نكرد و به همراه علي رفت. انفجارهاي پيوسته باعث مي‌شد كه هر چند لحظه يك بار روي زمين بيفتند و دوباره بلند شوند. علي گامهايش را بدون ترس برمي‌داشت، انگار انفجارها را نمي‌ديد، عباس كه به شدت ترسيده بود خود را به او رساند و گفت: «بيشتر مواظب باشيد آقا، خطر داره.» علي با اطمينان جواب داد: «راضي‌ام به رضاي خدا.» ناگهان گلوله‌اي در چند قدمي‌شان منفجر شد.. علي آه كوتاهي كشيد و روي زمين افتاد. عباس نيم‌خيز كنار خاكريز نشست. براي يك لحظه چشمش به علي افتاد. سراسيمه خودش را روي او انداخت، از زير چشم راست علي خون بيرون مي‌آمد، آهسته به بدنش دست كشيد، در بالاي پاي چپ او گرمي‌ خون را حس كرد. علي را به دوش گرفت و با سرعت به طرف عقبه به راه افتاد. امدادگر باند را دور پايش پيچيد و گفت: «يه گوشه‌اي همين جا استراحت كن.» علي چشمهايش را بست، در عالم رؤيا شهيد ماهاني را ديد كه به او مي‌گويد: «به اين كه هست رضايت نده، بلند شو.» و او ناگهان از روي تخت بلند شد و با پاي مجروح به راه افتاد. عباس با حيرت جلو دويد و گفت: «راه افتادين آقا! كجا؟» علي با آرامش پاسخ داد: «خط» ...     معجزه رضا و علي هر دو ساكت بودند و گوش به صداي موتور و افتادن ماشين در دست‌اندازها داشتند. به مقر كه رسيدند ناگهان صدايي شبيه به صداي هواپيما آمد و پس از آن صداي انفجار مهيبي كه نظيرش را كمتر شنيده بودند. ماشين تكان شديدي خورد. براي چند دقيقه باراني از تكه‌هاي كوچك نامعلومي‌ روي سقف و كاپوت ماشين افتاد. رضا و علي سرشان را بلند كردند. سكوت مرگباري همه جا را فرا گرفت. آنها از ماشين پياده شدند و به سرعت به سراغ بچه‌ها رفتند، تا آنها را كه زخمي‌ شده‌اند نجات دهند. پس از انتقال مجروحين به سنگر امداد، كنار هم ايستادند. علي آهي كشيد و با اندوه گفت: «چهار، پنج قدمي‌ ما افتاده بود، ولي ما طوري نشديم، حتي يه خراش بر نداشتيم.» مدتي بعد نيز خودروي علي با سرعت به طرف خط پيش مي‌رفت، دوستش هم در ماشين ديگري كمي‌ عقب‌تر از او در حركت بود. علي به كاميوني رسيد و از آن سبقت گرفت اما كاميون به دوستش اجازه سبقت نمي‌داد. پس از اينكه راه باز شد او حيرت‌زده ماشين علي را ديد كه ميان جاده چرخي خورد و چند مرتبه به چپ وراست منحرف شد، به پهلو برگشت و بعد همان طور به پهلو چند بار دور خود چرخيد و بعد از دوبار ملق‌زدن، وارونه روي زمين ايستاد. دوست علي كه حالا به او رسيده بود، در تا شده و شكسته ماشين را كشيد اما در باز نمي‌شد. كلافه و درمانده در حاليكه اشك از چشمهايش سرازير شده بود، ناليد: «علي، علي» ناگهان ناباورانه ديد كه در سمت ديگر ماشين باز شد و علي با سر و وضعي آشفته از آن بيرون آمد. نگاه متعجب او سراپاي علي را كاويد. شايد نشاني از زخم در او بيابد، ولي هيچ نشاني از كوچكترين صدمه در او ديده نمي‌شد. اين بار نيز علي اعجاز خداوند را با تمام وجودش حس كرد.

 

 

ميراث دو شهيد

علي كنار يك بلندي روي زمين نشست. قرآن كوچكي را بيرون آورد و به عباس گفت: «مال ماهاني خدا بيامرزه.» عباس آهسته كنارش نشست و گفت: «خدا رحمتش كند.» ناگهان صداي انفجار ميان صداهايشان نشست. هر دو خم شدند. علي آرام در پناه بلندي چند آيه از قرآن را خواند. آنگاه قرآن را به او داد و بلند شد. عباس حيرت‌زده نگاهش كرد، آرامش و اطمينان خاصي در حركاتش بود، چند گلوله پي‌درپي در اطرافشان منفجر شد، عباس قرآن را در دستش گرفت و به طرف علي دويد و دست روي شانه‌اش گذاشت و گفت: «اين طور جلو نرويد آقا.» علي به سوي او برگشت، صورتش مثل نقره سفيد شده بود. لبخندي زيباتر از هميشه بر لبانش نقش بست. نگاهي مهربان به عباس انداخت و گفت: «خداحافظ عباس آقا.» ناگهان عباس متوجه شد و خودش را در آغوش او انداخت. عباس وحش‌تزده به چشمان بسته علي نگاه كرد. اشك در چشمانش جمع شد. در حاليكه علي در آغوشش بود و قرآن كوچك او ميان دستش و عباس «ميراث‌دار» دو شهيد بود.

 


   نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386  توسط بسیجی  



موضوع: حاج علی حاجبی

همسر شهید:
یادم است وقتی ایشان آمده بود خواستگاری زمان نماز ظهر بود و دعا که می خواندم مفاتیح را باز کردم و قبل از باز کردن مفاتیح گفتم ای علی به من علی بده که از نظر خصوصیات ظاهری و باطنی آنچه را دوست داشتم داشته باشد. داخل مفاتیح اعمال 13 رجب تولد حضرت علی(ع) آمد و بلافاصله درب خانه زنگ زدند و رفتم درب را باز کردم ایشان در ماشین بود و اول متوجه نشدم. بعدها متوجه شدم هرچه در این زمینه ها از خدا خواستم به من داد.

چندتا وسائل برقی گرفته بودند و مانند یک فرد مخترع کار می کردند و نظرات عجیبی می دادند و وسائل جدیدی می ساختند.
همیشه می گفتند خدا کند مرگ من قبل از مرگ پدر و مادرم باشد. همینطور هم شد.
اوایل انقلاب ایشان در رابطه با حضرت امام زندانی شدند.
شاه به امام می گفت: با کدام نیرو  می خواهی با من  بجنگی!؟ امام جواب می دادند: سربازان من می آیند آنها  یا در کوچه بازی می کنند یا هنوز به دنیا نیامده اند.
آن شبی که آمده بودند خواستگاری انگار یکدیگر را خوب می شناختیم و سالها با هم زندگی کرده بودیم در صورتی که قبل از آن هیچ آشنایی با هم نداشتیم.
چند روز بعد از ازدواجمان خواست برود جبهه ،گفتند تازه 14 روزه ازدواج کردید، می خواهید اجازه دهید بروند، گفتم چه اشکال دارد .کنار من بماند چه فایده دارد. بعد گفتند چقدر دلت سخت است.
روزی شهید گفتند  ما 5 سال رفتیم حالا بقیه بروند و می خواست مرا امتحان کند. من گفتم هر کس رادر گور خود می خوابانند و باید جواب خدا را بدهند. گفتم 4 سال روی شما کار کردند تا یک نیروی کارامد وفرماندهی بشوی که کمک کنی و اگر نروید خیانت به اسلام است. بعد گفتند فقط می خواستم شما را امتحان کنم من در مورد رفتم به جبهه صحبت کسی را گوش نمی کنم.


   نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386  توسط بسیجی  



موضوع: حاج علی حاجبی
ب الشهداء والصدیقین
(یا من اسمه دواأ و ذکر شفاء)


ای خدایی که نامت تسکین دهنده قلبهای بیماران است. ای خدائی که ذکر اسمت زنگار درد و محنت و رنج و بلاها را و از پیکرهای غم آلود میزداید. ای خداوند منان، ای خداوند ستار و ای خداوند غفار، تو خود می دانی که زبانها و قلم ها از ستایش و توصیف عاجزند، پس چگونه من عاصی به خود اجازه می دهم که با تو درد دل کنم. خداوندا اگر یقین نداشتم که تو غفار والذنوبی، هرگز لب به سخن گفتن با تو نمی گشودم ولی تو در عین حال که غفاری و ستار هم هستی با وجودی که تمام اعمال سر و نهان را می دانی اما ذره ای پرده از کارم بر نمی داری و پیوسته الطاف خود را در تمام امور شامل حالم می نمائی. خدایا خود بهتر می دانی که تا به حال چه عیبهائی و چه نعمتهایی به من عطا نموده اید چه عنایتهای بزرگی که من هرگز لیاقت آن را در خود نمی دیدم و اینها چیزهایی بود که من شعور درک آنرا نداشتم و چه بسیار نعمتهایی که من قادر به درک آن نیستم. خدایا از اینکه توان داده ای تا در جوار پیکار گران راه تو باشم و همراه آنها در جنگ عیله کفر شرکت نمایم نعمتی است که به هیچ عنوان من قادر به سپاسگذاری آن نخواهم بود. خدایا به جبهه نیامده ام که از این راه شهرتی کسب کنم، به جبهه نیامده ام که نامم بر سر زبانهای دوستان و آشنایان باشد، به جبهه نیامده ام که دسته های گل بر گردنم بیندازند، به جبهه نیامده ام که از شر غمها و ناراحتیهای دنیا در امان باشم، بلکه جبهه را چونکه راه انبیاء و اولیاء و محبان تو بود و اصلاً چو ن راه رسیدن به تو بود انتخاب کردم. پس ای قادر منان مرا در آتش آرزوی رسیدن به خود نسوزان و ره را هر وقت که صلاح می دانی بر این حقیقت هموار گردان. خدایا سعادت همگام بودن با رزمندگان را مفت بدست نیاورده ام. حداقل حاصل سالها دوری از والدین و وطن بوده و متحمل شدن بسیاری از سختیها در شبهای تاریک و در بیابانها و روزهای گرم و  سوزان در میان طوفانها و در میان گل و لای های البته توفیقی بوده که خود عنایت کردی، پس عاجازنه از تو میخواهم که لحظه ای مرا به حال خود رها نکنی و تا پایان راه همچنان خود راهنمائی باشی و مرا از فیض عظمای دیدارت محروم مگردان. خدایا من معترف هستم که گناه بسیار مرتکب شده ام، چه به لحاظ نادانی و چه از لحاظ سهل انگاری، اما همچنان چشم به درگاه رحمت تو بوده، زیرا که این تن ضعیف من طاقت و تحمل عذاب تو را ندارد و پس ای خداوند مهربان از تو میخوام که با من با فضیلت رفتار و با عدالت. خدایا این تقاضا ها و دردهای دلم را به تو گفتم، گرچه خود بر همه آنها واقفی آن است که همچنان که مرا در پرتو عنایات خود غوطه ور نموده ای باز هم در همه جا در همه حال رحمتت را شامل حالم گردانی.
.


   نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386  توسط بسیجی  



موضوع: حاج علی حاجبی


  پدرودوستان شهید
حمید رضا شاه آبادی:
مو های سفید درویش روی شانه هایش ریخته بود و ریش بلندش تا آستانه سینه اش می رسید .چشمان نافذش را زیر ابروهای پر پشت و جو گندمی به مرد دوخته بود. گویی ترکیدن بغض او را انتظار می کشید بغض مرد به هق هقی شکست و شانه های لاغرش به لرزه افتاد .کمی دورتر هم صدای هق هق بلند بود و صدای قرآن که برمزاری تلاوت می شد. درویش بر تل خاکی نشسته بود و مرد به قدر یک گام پایین پای او .درویش دم فرو داد و بیرون آورد : امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء
مرد اشک از چشمهاباکف دست سترد و رو به درویش گفت :آواره ام درویش ،خسته ام ،بی خانمانم ،زمینم را گرفته اند ،باغم را گرفته اند ،به زور با تفنگ آواره ام کرده اند. قوام شیرازی آواره ام کرد .حالا کپر نشینم ،از مال دنیا هیچ ندارم ،تنهام درویش ،تنها.


و دوباره شانه ها به هق هقی بلند لرزیدند .باد زوزه کشان قبرها را دور می زد و میان کلمات مرد می لرزید .درویش گفت:
یا غیاث من لاغیاث له
هق هق مرد فرو نشست .صدای گریه از مزار آن سو بلند بود.
مردگفت: همه حاجتم اینه که بچه هام موندنی بشن ،اجل از بچه هام دور بشه ،از دوست محمد از علی ،علی که ناخوشه .
درویش گفت:از ته دل بخواه ،حاجتت روا می شه ،دل بده مرد ،دل بده.اسمت چی بود؟مردگفت: غلام .
هق هق مرد دوباره با لا گرفت .درویش دست برشانه اش گذاشت وگفت: امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السوء
صورت استخوانی و آفتاب سوخته مرد خیس شده بود .موهای آشفته سیا هش با هر وزش باد تکان می خورد .درویش از جا کنده شد .دست به زیر بغل مرد انداخت و از جا بلندش کرد وگفت: بلند شو غلام ،نذر کن روزه بگیری ،حاجتت رواست ،اگر خدا بخواهد.
و بعد با سر آستین چشمهای مرد را پاک کرد .
غلام نگاه پرسنده اش را به درویش دوخت ،اما پیش از آنکه کلامی بگوید ،درویش دست برسینه اش گذاشت. گفتم: برو، برو غلام ،چیزی نگو .
مرد پشت به درویش کرد و قدم برداشت .باد زودتر به پشتش می خورد و به پایین تپه سرازیرش می کرد. چند گام که رفت ایستاد و پشت سرش را نگاه کرد .درویش پشت به او ایستاد ه بر تلی از خاک دستهایش را به حالت دعا به آسمان بلند کرده بود .مرد به درویش خیره شده بود. بی اختیار پلکهایش را بست و پشت به درویش دوباره به راه افتاد .باد شدید تر از قبل به پایین هلش داد. در هر قدم پاهایش در خاک فرو می رفت .چند قدم دورتر از تابوت ،زنی افتان و خیزان به سر و رویش می کوفت و پشت سر مرده می آمد.  زوزه باد ناله های زن را در هم می پیچید.
باد غلام را به پایین  هل می داد .غلام کنار تابوت رسید چهار سیاه وردی نامفهوم رازمزمه می کردند و با مشقت با لا می کشیدند چند قدم بعد به زن رسید که زانو به زمین زده بود و خاک برسر و صورت می پاشید .از زن که گذشت به یاد کپرش افتاد .نکند باد گپر را از جا بکند .قدم هایش را تند تر کرد .پایین شیب باد هم آرام گرفت .یک بار دیگر به پشت سرش نگاه کرد .برگشت و راهی ده شد .
در آستانه ده از میان حلقه بچه هایی که پر سر وصدا بازی می کردند گذشت .به جمع پیرمرد هایی که در سینه آفتاب نشسته بودند .سلام داد وبه گپرخودش رسید .زنش حلیمهبا کوزه آب از کپر بیرو آمده بود ،مردی را که لبخند زد و گفت :الحمدولله حالش بهتره .

ادامه مطلب..................................................................................


   نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386  توسط بسیجی  



موضوع:

 

قحطی عفت

صداي آهنگهاي پاپ و . . . آن قدر بلند است كه فرياده هاي «علی» لاي

 نيزارهاي اروند جا مي ماند و به گوش نمي رسد.

صداي « آهنگهای مجاز»  و « فیلمهای هندی »  «هالیودی » ناله ي ها

« روايت فتح»  را خفه مي كند.

بر ديوارها ، روي پوستر شهيد ، عكس مرده هفتاد ساله مي چسبانند و نام شهيد

را بخاطر اينكه بچه هايمان خشونت طلب و جنگ طلب بار نيايند از كوچه ها

برداشته و نام سوسن وزنبق مي گذارند.

غيرت ، يك شب بي هوا از جيب مردها توي لجنزار غفلت مي افتد و . . . . گم مي شود.

مردها توي چراگاههاي خيابان راه مي افتند و گناه مي چرند .

زنها مثل دستفروشيها ، كنار خيابان مي ايستند و جواهرات بدلي عرضه مي كنند

 و پوست گوزن مي پوشند و از زير روسريهاي نازك و . . . . رشته هاي جهنم

شعله مي كشد. آنها افتخار مي كنند كه بچه شان « همبرگر» را درست تلفظ

ميكند و به « پيتزا » علاقه پيدا كرده است. شكلاتهاي نارگيلي ، كار دستِ ما

ميدهد وبعضيها به اسم تمدن ، به گردنشان زنگوله مي اندازند و وقتشان را با

آدامس بادكنكي و جدول مي گذرانند.

آنها كه مي نشيند « ورود آقایان ممنوع» و « ستایش » را با كيف تماشا

 مي كنند وبراي سيلي خوردن پسرحشمت فردوس سريال « ستایش » گريه مي كنند و

قربون صدقه فلان قاچاقچي« شوک » مي روند ديگر وقت ندارند كه به

سيلي خوردن حضرت زهرا (سلام الله عليها) فكر كنند و خون دل خوردنهاي امام

 امت را بشناسند و كتابهاي شهيد مطهري را بخوانند و هشدارهاي رهبري را

 جدي بگيرند.

آنها مي خواهند خوش باشند و زندگي خودشان را بكنند. كاري هم به كار كسي

نداشته باشند.اگر چنين نكنند ، چه كسي دنبال بهترين آنتن ماهواره بگردد.؟ چه

 كسي فيلمهاي سرخ پوستي ببيند و عشق را از فيلمهاي هندي ياد بگيرد؟

كاش مردهايي كه غيرتشان را گم كرده اند ، به اندازه دفترچه بيمه شان به اندازه

كوپن قند و شكرشان براي پيدا كردنش به دست و پا مي افتادند. مردم به

استراحت پس از جنگ پرداخته اند . انصافها چرت مي زند و وجدانها آنفلانزا

گرفته و تابوت عاطفه برزمين مانده است.

كاش قحطي عفت تمام مي شد!

كاش عمليات چريكي چمران فراموش نمي شد!

كاش «حاجبی » ها و « ذاکری» هااز ياد نمي رفتند!

كاش طنين صداي شهيد آويني را با صداي نكره « مايكل جكسون » عوض

نمي كرديم .

كاش از بوي گلاب بيشتراز ادكلن شبهاي پاريس و . . . . خوشمان مي آمد

چه خوب گفت آنكه گفت :

« گل محمدي باش ، تا محتاج ادكلن فرانسوي نشوي »


   نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386  توسط بسیجی  



موضوع: حسینی یا یزیدی

حسین قیام کرد تا دین را برپا سازد ومن وتو چقدر پایبند دین هستیم ؟ ایا همه ارزشهای دین را پاس میداریم ؟؟

اوجان فدا کرد تا دین جدش را احیا کند تا امر به معروف را گسترش دهد ....

  ومن وتو تا چه حد به معروفها پایبندیم ؟

حواسمان باشد هر حرامی که انجام دهیم تیری است بر قلب حسین یکبار دیگر حسین را به

شهادت  رسانده ایم

راستی سهم ما از محرم چیست ؟ایا به سیاه پوشیدن وشرکت در عزای او وگریستن بر او اکتفا کرده واعمالمان را رها کرده ایم ؟ بهوش باشیم که هنوز خیمه های حسین برپاست هنوز ندای هل من ناصر ینصرنی او به گوش میرسد او یاور می طلبد اما نه فقط در عزایش که در خانه در اداره در مدرسه در جامعه وهمه جا وهمه جا

حسین زمان چشم به محرم دوخته است تا شاید تفکر در قیام حسین ودر عبرتهای عاشورا از خواب غفلت بیدارمان سازد وآن کنیم که باید !

بهوش باشیم که نیم قدمی به عقب ما را به لشکر عمر سعد میرساند وقدمی به جلو ما را به لشکر محبوبمان میرساند بیایید حر شویم تا مولا سر مان را بلند کند سرمان را بر آغوش بکیرد ودعایمان کند

خداکند این محرم بیدار شویم و.....

دولت کریمه


   نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390  توسط بسیجی  



موضوع: وصیت‌ نامه امام حسین(ع) خطاب به چه كسی بود؟



شاید چندان عجیب نباشد كه سیدالشهداء وصیت‌نامه خود را خطاب به برادرشان محمد حنفیه بنگارند؛ چراكه ایشان (محمدبن حنفیه) به سبب خللی كه در دستشان بنابه روایاتی ـ‌ یا پایشان بنا بر برخی روایات دیگر ـ ‌در جنگ صفین و در هم‌رزمی با پدر بزرگوارشان ایجاد شده بود، نتوانست برادر بزرگ‌تر خود را در قیامش علیه امر به منكر و نهی از معروفی كه دربار سفیانی به راه انداخته بود، یاری كند. به همین سبب باید فلسفه مهم قیام در تاریخ جاودانه و ماندگار می‌شد تا دغل‌بازان و دروغ‌گویانی چون پسر زبیر یا دین‌ستیزی چون یزید در آن تشكیك ایجاد نمی‌كرد و آن را با انواع تحریفات درنمی‌آمیخت. به هر حال محمد حنفیه مطمئن‌ترین كس ‌می‌توانست باشد تا دست‌خط مبارك امام(ع) را به دست تك‌تك اعضای بزرگ‌وار خاندان رسالت و امامت، آن‌هم دست‌نخورده برساند و از دست‌درازی دست‌كجان ستیزه‌جو با اهل‌بیت(ع) در امان بداردش. بر ماست تا كلمه‌كلمه و جمله‌به‌جمله كلام نورانی اباعبدالله(ع) را از بر كنیم و برای همیشه به همه عالم با صدایی رسا اعلام كنیم كه مولای شهید ما برای احیای امربه معروف و نهی از منكر به قتل‌گاه كربلا پای نهاد.

در وقتی‌ كه‌ آن‌ حضرت‌ می‌خواستند از مدینه‌ منوّره‌ به‌ مكّه‌ مكرّمه‌ حركت‌ كنند، وصیّت‌نامه‌ای‌ نوشته‌ و آن‌ را به‌ خاتم‌ خود ممهور نمودند؛ و سپس‌ آن‌ را پیچیده‌ و به‌ برادر خود محمّدبن‌ حنفیّه‌ تسلیم‌ نمودند. و پس‌ از آن‌ با او وداع‌ نموده‌ و در جوف‌ شب‌ سوّم‌ شعبان‌ سنه‌ شصت‌ هجری‌ با جمیع‌ اهل‌ بیت (علیهم السلام‌) خود به‌ سمت‌ مكه‌ رهسپارشدند.

و آن‌ وصیّت‌ چنین‌ است‌:

منبع:باشگاه جهانی خادمین اهلبیت(,)

ادامه مطلب.......................................................


   نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390  توسط بسیجی  



موضوع: مداحی شیعیان بحرینی در وصف حضرت امام خامنه ای
 مداحی شیعیان بحرینی در وصف حضرت امام خامنه ای را می توانید از پیوند زیر دریافت کنید.

دریافت مداحی عربی شیعیان بحرین؛ انّ حبی و ولائی لعلی الخامنائی

متن عربی مداحی:

انّ حبی و ولائی لعلی الخامنائی

انّ من عاد، معاد الحق و الآل

فسابقی فی انتمائی

و سابقی عند لائی

رافضاً اعدائه و المبغض الضالّ

لا تکن بال عن هدی الله فتزداد ضلالة

و استعل آل وهم النور الّذی منه تلألأ

فخذ من کبدی ولائی الابدی و خذ قلبی و خذ روحی و احشائی

سیبقی سیّدی أیا فجر غدی!

فعرش لک و استل قلبی، مولای!

اهواک نوراً من الله آتی

اهواک طهراً لروحی و ذاتی

اهواک شمساً منیر حیاتی

اهواک اهواک حتی مماتی

ترجمه فارسی مداحی:

علی خامنه ای عشق من است

دشمنش، دشمن حق و اهل بیت (ع) است

با او خواهم ماند

وفادار به او خواهم ماند

دشمنم با دشمنانش و کینه توزان گمراه

نگران نباش از هدایت خدا، که این نگرانی سبب گمراهی است

منزلت اهل بیت را عالی بدان، که آنها تلالوء نور خدایند

مرا قطعه قطعه کنید، ولایتم تا ابد خواهد بود

او همچنان مولای من خواهد بود

ای سپیده فردای من!

مولای من! قلبم قلمرو توست

دوستت دارم، ای نور خدایی!

دوستت دارم، ای مایه پاکی روح و ذات من!

دوستت دارم، خورشید روشنی بخش زندگی ام!

دوستت دارم، دوستت دارم، تا زنده ام!


   نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390  توسط بسیجی  



موضوع: تقوا ، ملاك برتری انسانها

اسلام، افراد را به اخوّت و برادرى، انسانها را يكى دانستن، بين آنها تبعيض قائل نشدن، نژادها را مايه‌ى تمايز بشر نسبت به يكديگر قرار ندادن، براى ملتى برترى و رفعت طبيعى و ذاتى بر ملت ديگر قائل نشدن، دعوت مى‌كند.اسلام به گرامى بودن پرهيزكاران دعوت مى‌كند. ملاك برترى، تقواست.(1) تقوا، يعنى مراقب رفتار خود بودن؛ زير پاى خود را نگاه كردن؛ با توجّه به مرزهاى الهى، برنامه‌ى زندگى ريختن. اينها مربوط به يك زمان خاص نيست و بشرِ امروز هم به همين چيزها نياز دارد. علم و مدنيّت بشر هرچه پيشرفت كند، همين چيزهاست كه مايه‌ى سعادت اوست. امّت اسلامى بايد به اين امور توجّه كند و اينها را بخواهد و براى آنها تلاش نمايد. اينها به اراده و عزم راسخ در ميان ملتهاى مسلمان و مسؤولان و سران كشورها - كسانى‌كه زمام امور را در كشورها در دست دارند - احتياج دارد.

 بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در ديدار مسؤولان و كارگزاران نظام در سالروز عيد سعيد مبعث‏

 1) سوره مبارکه الحجرات آيه 13

يا أَيُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقناكُم مِن ذَكَرٍ وَأُنثىٰ وَجَعَلناكُم شُعوبًا وَقَبائِلَ لِتَعارَفوا ۚ إِنَّ أَكرَمَكُم عِندَ اللَّهِ أَتقاكُم ۚ إِنَّ اللَّهَ عَليمٌ خَبيرٌ ﴿۱۳

ای مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را تیره‌ها و قبیله‌ها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید؛ (اینها ملاک امتیاز نیست،) گرامی‌ترین شما نزد خداوند با تقواترین شماست؛ خداوند دانا و آگاه است!


   نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390  توسط بسیجی  



موضوع: غدیر مولایمان را چگونه تبلیغ کنیم؟

غدیر مولایمان را چگونه تبلیغ کنیم؟


سلام

بارها شنیده ام وشنیده ای که آخرین سفیر الهی در آخرین سفر خود مهمترین خطابه خود را ایراد نمود و در آن از جانب پروردگارش، شاهِ مردان را به جانشینی خود برگزید


و نیز شنیده ایم در آن مهمترین کلامش، تکلیف امت خود را این گونه فریاد کرد که:

باید همه ی حاضران به غائبان و نیز همه ی پدران به فرزندانشان پیام غدیر را تا روز قیامت برسانند.

آری غدیر را باید سینه به سینه و نسل به نسل تبلیغ کرد و اینک این مهم بر عهده ی من و شماست همچنان که روزگاری بر دوش پدرانمان بوده و فرداها نیز به دست فرزندانمان .

شما دوستدار مولای غدیر، کاغذی را در دست گرفته اید که می تواند پاسخ مناسبی به سوال زیر باشد:


راهکارهای پیشنهادی زیر اندکی از راهکارهای فراوان تبلیغ برای مظلوم ترین امیرِ تاریخ است:


         1-         یک دانش آموز می تواند با توزیع یک پاکت شکلات مبلغ غدیر باشد.


         2-         یک دانش آموز می تواند با تزئین کلاس مدرسه اش مبلغ غدیر باشد.


         3-         یک راننده تاکسی می تواند با پذیرایی شکلات در ماشینش مبلغ غدیر باشد.


         4-         یک مادر بزرگ می تواند با گفتن قصه های غدیری برای نوه هایش مبلغ غدیر باشد.


         5-         یک امام جماعت مسجد می تواند با صحبت پیرامون غدیر مبلغ غدیر باشد.


         6-         یک نمازگزار مسجد می تواند با پذیرایی از نمازگزاران مبلغ غدیر باشد.


         7-         یک مادر می تواند با آماده کردن بهترین لباسهای فرزندانش در غدیر مبلغ غدیر باشد.


         8-         یک مادر می تواند با پختن غذای مورد علاقه فرزندانش در غدیر مبلغ غدیر باشد.


         9-         یک مادر می تواند با پخش سرودهای شاد در ایام غدیر مبلغ غدیر باشد.


       10-       یک مادر می تواند با گذشتن از خطاهای فرزندش به مناسب غدیر مبلغ غدیر باشد.

..........................................................................................................ادامه مطلب


   نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390  توسط بسیجی  



موضوع: سیلی محکم درانتظار متجاوزین به ایران

حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی در مراسم تحلیف و دانش آموختگی دانشجویان دانشگاههای افسری ارتش جمهوری اسلامی ایران در دانشگاه افسری امام علی (ع) در سخنان مهمی، نیروهای مسلح را مایه عزت ملت و کشور ایران و نوک پیکان استوار دفاع ملی دانستند و تأکید کردند: دشمنان به‌خصوص آمریکا و دست نشاندگانش و رژیم صهیونیستی بدانند، ملت ایران اهل تجاوز به هیچ کشور و ملتی نیست اما هرگونه تجاوز و حتی تهدید را با قدرت کامل و بگونه ای پاسخ خواهد داد که متعرضان و متجاوزان را از درون متلاشی کند.

 فرمانده کل قوا افزودند: ملت استوار ایران، ملتی نیست که فقط بنشیند و نظاره گر تهدیدهای قدرتهای پوشالی مادی باشد که از درون کرم خورده هستند.

 رهبر انقلاب اسلامی خاطرنشان کردند: هرکس که فکر تجاوز به جمهوری اسلامی ایران، در مخیله اش خطور کند، باید خود را آماده دریافت سیلی های محکم و مشت های پولادین ارتش، سپاه و بسیج و در یک کلام ، ملت بزرگ ایران کند.

 حضرت آیت الله خامنه ای همه ملت ایران بویژه نیروهای مسلح را به حفظ آمادگی برای تداوم مسیر عزت ملی و اقتدار بین المللی فراخواندند و تأکید کردند: ساخت مستحکم نظام جمهوری اسلامی و اتحاد ملی و نزدیکی دلهای آحاد ملت ایران، مهمترین قدرت بازدارنده است و همه موظف هستند این ساخت استوار و مستحکم نظام را حفظ کرده و به آن استحکام بیشتری ببخشند.

 ایشان نیروهای مسلح را از لحاظ حضور در میدان علم و جهاد و همراه با معنویت و ایمان، مایه عزت خواندند و افزودند: آن کشور و ملتی که بتواند ثابت کند آماده ایستادگی و دفاع جانانه برای استقلال، حفظ هویت، آرمانها و موجودیت خود است، همواره عزیز است.

 رهبر انقلاب اسلامی خاطرنشان کردند: در دنیایی که متأسفانه هنوز ارتباط میان ملت‌ها و کشورها براساس تکیه بر قدرت سرنیزه و اسلحه تعیین می شود و قلدران تلاش دارند با مشت‌های پولادین سرنوشت ملت‌ها را در دست بگیرند، آن ملتی از آسیب محفوظ خواهد بود که آمادگی دفاعی خود را ثابت کند.

 حضرت آیت الله خامنه ای با اشاره به آمادگی دفاعی نیروهای مسلح از جمله ارتش، افزودند: این آمادگی دفاعی نیروهای مسلح در کنار دیانت و ایمان و تقوا، برای کشور و ملت ایران عزت آفرین است و باید آن را حفظ و تقویت کرد.

 فرمانده کل قوا، دانشگاههای ارتش را کانون علم و جهاد خواندند و خاطرنشان کردند: نیروهای مسلح کشور که دارای دانش و علم، و آمادگی مجاهدت مؤمنانه هستند، در منطقه و دنیا بی نظیر است و چنین نیروهای مسلحی، نتیجه ی همت بلند ملتی است که عزم راسخ خود را برای برافراشتن پرچم ایمان، اسلام و دیانت بکار گرفته است.

 

 


   نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390  توسط بسیجی  



موضوع: توصیف پنتاگون از حاج قاسم سلیمانی

 



 یکی از سناتورهای آمریکایی در تریبون سنای آمریکا از نگرانی و درماندگی‌ آمریکایی‌ها در کنترل سیاست‌ خارجی ایران در نظام بین‌الملل و تاثیرات انقلاب اسلامی در خیزش‌های منطقه سخن گفت.

«روئل مارک گرچت»، کارشناس سابق بخش خاورمیانه سیا و عضو بنیاد «دفاع از دموکراسی‌ها» گفته است: سپاه پاسداران ایران را نمی‌توان مرعوب کرد مگر اینکه اعضای آن را بکشیم؛ او به صراحت به نام قاسم سلیمانی، فرمانده سپاه قدس ایران اشاره و تصریح کرد: وی را باید بکشیم.

مقام معظم رهبری نیز در بیانات اخیر خود با اشاره به اظهارنظر این مقام آمریکایی بیان داشتند که «پیش بحث هایی در کنگره ایالات متحده آمریکا تحت عنوان ترور مسئولان ایرانی مطرح شد، و حتی در طی این بحث ها یکی از نمایندگان سنا گفته بود که چرا مسئولان ایرانی را ترور نمی کنید؟»

در پاسخ به این رفتار ددمنشانه ایالات متحده، مقام معظم رهبری در اقدامی هوشمندانه در سخنرانی شان به مناسبت ایام الله ۱۳ آبان اعلام کردند که «۱۰۰ سند قاطع غیر قابل خدشه از حمایت دولت آمریکا از تروریست در دست هست که اگر افشا شوند، آبروی ایالات متحده خواهد رفت

با این حال مسئله‌ای که در خصوص اعلام عمومی مقامات آمریکایی برای ترور یک مقام عالی‌رتبه ایرانی مطرح می شود، اهمیت چالش‌ها و مشکلاتی است که سردار سلیمانی و سپاه قدس برای آمریکایی‌ها بوجود آورده است.

برای روشن شدن اهمیت مطلب می‌توان به گزارش موسسه تحقیقات سیاست عمومی آمریکا معروف به امریکن اینتر پرایز درباره سردار سلیمانی اشاره کرد که این موسسه در این گزارش سعی کرده است تا با بررسی ابعاد شخصیتی و حرفه‌ای سردار سلیمانی به نیات و نحوه مدیریت وی آگاه شود.

........................................................................................................ادامه مطلب


   نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390  توسط بسیجی  



موضوع: امام خامنه ای:موج سوم گرایش به اسلام

 

حضرت آیت الله خامنه ای رهبر انقلاب اسلامی در دیدار علماء، فضلا، روحانیون و طلاب شیعه و اهل تسنن استان کرمانشاه، با اشاره به موج سوم گرایش به اسلام بعد از حرکت‌های اخیر منطقه و جنبش ضد سرمایه داری در غرب، وظیفه روحانیت را مضاعف دانستند و تأکید کردند: امروز که سخن جمهوری اسلامی مبنی بر بی نتیجه بودن نظام مارکسیستی تحقق یافته و در مورد نظام سرمایه داری نیز در حال تحقق است،  علما و روحانیون باید با استفاده از مبانی مستحکم عقلی و متناسب با نیازهای روز، معارف منطقی و ریشه دار اسلام را برای مشتاقانی که در سراسر دنیا، در حال افزایش است، ارائه کنند.

......................................................ادامه مطلب


   نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390  توسط بسیجی  



موضوع: ناگفته هایی از «قاتل فرعون مصر» به روایت مادرش

روز ۱۹ بهمن ماه سال ۱۳۸۹ ، در حالی که چشم های تمامی جهان ، آخرین روزهای فرعون نامبارک مصر را به تماشا نشسته و آتش بیداری اسلامی مردم مصر ، نفس های ابرقدرت های غربی را در سینه حبس کرده بود ، خبری کوتاه ، در صدر اخبار رسانه های خاورمیانه نشست:

« قدریه اسلامبولی مادر ۸۳ ساله شهید خالد اسلامبولی با حضور در جمع معترضین مصری در میدان التحریر قاهره، ضمن حمایت از تظاهرات گسترده مردم علیه رژیم حسنی مبارک، با بیان اینکه انقلاب ما، انقلاب دختران و پسران جوان است، خطاب به جمعیت حاضر در میدان التحریر گفت: برای رهایی مصر از چنگال امپریالیسم و یوغ استکبار دعا می‌کنمنام خالد اسلامبولی برای بسیاری از جوانان مصری ، غریب بود و چیزی را تداعی نمی کرد اما کسانی که سال های عمرشان از ۴۰ و ۵۰ می گذشت ، به خوبی او را به یاد می آوردند.خالد اسلامبولی ، به تاریخ ۱۴ مهر ۱۳۶۰ شمسی(۶ اکتبر ۱۹۸۱ میلادی) دوشادوش ۳ همرزمش ، انور سادات ، فرعون پیشین مصر و منعقد کننده اولین قرارداد صلح یک کشور اسلامی با رژیم صهیونیستی را به گلوله بست و با پاک کردن این لکه ننگ از دامان مصر ، نام خود را به عنوان اولین قاتل یک فرعون مصری در تاریخ این کشور به ثبت رساند.خالد و یارانش در سحرگاه روز پنجشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۶۱ اعدام شدند و جمهوری اسلامی ایران نیز به پاسداشت این عمل شهادت طلبانه مجاهدان مصری، یکی از مهمترین خیابان های پایتخت خود را به «شهید خالد اسلامبولی » نام  داد.متن زیر گفتگویی است با «قدریه اسلامبولی» مادر شهید خالد اسلامبولی که چند سال پس از شهادت فرزندش  صورت گرفته است

.....................................ادامه مطلب


   نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390  توسط بسیجی  



موضوع: حکایت گاو وحشی وال استریت

 


وال استریت (Wall Street)  که یک واژه با ریشه هلندی-آلمانی است؛ نام خیابان بسیار معروفی در محله منهتن کلان‌شهر نیویورک در ایالات متحده آمریکا است که ساختمان اصلی‌ترین بورس‌های فعال در این کشور را در خود جای داده است. به همین دلیل  به مرور زمان واژه “وال استریت” به بازارهای مالی ایالات متحده اطلاق شد.

بزرگ‌ترین مراکز اقتصادی ایالات متحده آمریکا و چند بورس مهم اقتصادی این کشور از جمله بازار بورس نیویورک (NYSE)، بازار بورس نزدک (NASDAQ)، بازار بورس آمریکا (AMEX)، بازار بورس تجاری نیویورک (NYMEX) و میز بازرگانی نیویورک (NYBOT) نیز در این منطقه قرار دارند.

در طول زمان، نام وال‌استریت به عنوان “مکان افراد دارای نفوذ اقتصادی در آمریکا” شهرت گرفته‌است. واژه وال احتمالا از نخستین مهاجران هلندی‌تباری که در این منطقه ساکن شدند، یعنی والون‌ها (Walloon) نشات گرفته است.

البته روایات دیگری نیز در مورد عنوان وال‌استریت دهان به دهان می‌چرخد. در سپتامبر ۱۶۵۳ ساکنان محلی که اکنون نیویورک نامیده می‌شود خود را در معرض تهدید بومیان محلی و تهاجم ارتش اولیور کرامول (Oliver Cromwell) می‌دیدند و به منظور حفاظت از خود یک دیوار (Wall) بزرگ به طول حدود ۸۰۰ متر در جزیره منهتن احداث کردند. با گذشت زمان و توسعه منهتن خیابانی در امتداد آن دیوار با همان نام کشیده شد (Wall st) و بعدها این نام روی آن باقی ماند.

................................................................ادامه مطلب


   نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390  توسط بسیجی  



موضوع: حجاب حضرت فاطمه در مواجهه با نامحرم

 

سئوال : حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها به عنوان بهترین الگوی تربیتی زن مسلمان در بیرون منزل و مواجهه با نامحرم چه نوع حجاب و پوشش داشتند ؟

جواب : در تاریخ نقل شده که حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها وقتی می خواستندبه بیرون منزل و نزد پیامبر اکرم صلی ا...علیه و آله بروند از پوشش های خاصی مثل جلباب

( چادر ) و برقع ( روپوش صورت ) استفاده می کردند ، علاوه بر این ، یکی از حوادثی که بیانگر مقدار حجاب حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها در بیرون منزل و در مواجهه با نامحرم است ، آمدن ایشان به مسجد برای دفاع از قضیه فدک است . در داستان غم انگیز فدک آمده است ؛ وقتی ابوبکر و عمر تصمیم گرفتند که حضرت را از فدک محروم نمایند ایشان با شکل خاصی از حجاب  و پوشش برای دفاع از حق خویش از منزل به مسجد آمدند . راوی داستان ، شکل خاص حجاب حضرت را این گونه توصیف نموده است :

حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها هنگام خروج از منزل مقنعه را محکم بر سر بستند و جلباب و چادر را به گونه ای که تمام بدن آن حضرت را می پوشاند و گوشه های آن به زمین می رسید ، به تن کردند و به همراه گروهی از نزدیکان و زنان قوم خود به سوی مسجد حرکت نمودند .

قضیه فوق گویای آن است که پوشش بیرون از منزل حضرت " خمار " و " جلباب " بوده که قرآن به عنوان حجاب زنان در بیرون منزل و در مواجهه با نا محرم  از آن  یاد کرده است


   نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386  توسط بسیجی  



موضوع: بعد از شهدا چه کردیم

 

اي شهيدان!
ما بعد از شما هيچ نكرديم!!!
لباس هاي خاكي تان را در ميدان هاي مين و لابه لاي سيم خاردارها رها كرديم،عهدمان را شكستيم و دعاي عهد را فراموش كرديم،زمان ندبه و سمات را گم كرديم.
شربت هاي صلواتي را با نسيان بر زمين ريختيم و به عطش خنديديم.
بر تصاوير نوراني تان روي ديوارهاي شهر رنگ غفلت پاشيديم و پوستر تبليغاتي نصب كرديم.
تاول شيميايي را از ياد برديم و غيرت ها را به بهايي اندك فروختيم...
عشق را به بازي گرفتيم و از خونهايتان به راحتي گذشتيم...
اما باز هم اميدي هست!!!
آري ! تا ولايت هست هنوز اميد داريم


   نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386  توسط بسیجی  



شهید "عماد مغنیه" معروف به "حاج رضوان" که بیشترین تعداد عملیات علیه رژیم صهیونیستی را در جهان به نام خود ثبت کرده است، در ماه جولای سال 1962 میلادی در شهر صور دیده به جهان گشود.

خانواده شهید مغنیه که متشکل از پدرش، آیت‌الله شیخ "جواد مغنیه" از علمای برجسته شیعه لبنان، مادر و "جهاد" و "فؤاد" دو برادر وی بود که بعدها به شهادت رسیدند، پس از مدتی از صور به ضاحیه جنوبی بیروت نقل مکان کردند و در این منطقه بود که شهید مغنیه، تحصیلات ابتدایی و دبیرستان خود را گذراند و پس از آن در جوانی، وارد دانشگاه آمریکایی بیروت (AUB) شد.

شهید مغنیه در اوایل دهه هشتاد میلادی به "نیروی 17" شاخه نظامی جنبش آزادی‌بخش فلسطین پیوست که نیرویی ویژه بود که برای حفاظت از مبارزانی مانند ابوعمار، ابو جهاد و ابود ایاد تشکیل شده بود. او از همان زمان، در عملیات انتقال سلاح از جنبش آزادی‌بخش فلسطین برای مقاومت اسلامی لبنان که در حزب‌الله و جنبش امل نمود دارد نقش اساسی داشت اما در پی اشغال لبنان در سال 1982 میلادی از سوی رژیم صهیونیستی، مبارزان جنبش آزادی‌بخش فلسطین مجبور به ترک لبنان شدند.

محاصره بیروت، سه ماه به طول انجامید و با خروج مبارزان فلسطینی و سازمان آزادی‌بخش از لبنان، عماد مغنیه نیز به صفوف رزمندگان افواج مقاومت اسلامی (جنبش امل) پیوست که از سوی امام موسی صدر و شهید مصطفی چمران تأسیس شده بود اما شهید مغنیه در ادامه و همزمان با انتقال سید حسن نصرالله از امل، به حزب تازه‌تأسیس حزب‌الله پیوست.

شهید مغنیه پس از اجرای موفقیت‌آمیز چند عملیات‌ به عنوان فرمانده گارد حفاظت مقامات بلندپایه حزب‌الله منصوب شد و پس از آن به عنوان مسؤول عملیات ویژه حزب‌الله انتخاب شد.

رژیم صهیونیستی همچنین مدعی شده است عملیات ربودن دو تن از نظامیان اسرائیلی در تابستان دو سال پیش که به آغاز جنگ این رژیم علیه لبنان انجامید، از سوی عماد مغنیه هدایت شده است.

روزنامه انگلیسی "ساندی‌تلگراف" درباره شهید مغنیه نوشت: او یک انقلابی مجاهد است که با امام خمینی(ره) بیعت کرده که در راه انقلاب اسلامی از جان خویشتن نیز بگذرد.

تصاویری که تا کنون از شهید "عماد مغنیه" منتشر شده است بسیار اندک است به‌گونه‌ای که پلیس فدرال آمریکا (اف.بی.آی) مدعی شد وی دو بار اقدام به جراحی پلاستیک بر روی صورت خود کرده است تا شناسایی نشود.

شهید عماد مغنیه که به دوری از رسانه‌ها شهرت داشت به "مرد سایه" در مقاومت اسلامی شهرت داشت و بسیاری او را مغز متفکر حزب‌الله قلمداد می‌کنند.



طراحی همه عملیات‌های نظامی حزب‌الله به وی نسبت داده شده است‏.‏ وی فعالیت جهادی خود را از زمان ایجاد حزب آغاز و یگان نظامی را تاسیس کرد‏.‏

بر اساس ادعای غربی‌ها و رژیم صهیونیستی، مغنیه به انجام برخی عملیات از جمله ربودن خارجی‌ها در لبنان، انفجار مقر نیروهای دریایی آمریکا در بیروت، انفجار مقر چتر بازان فرانسوی در بیروت، ربودن هواپیمای "تی دبلیو ای" آمریکایی، دو بار انفجار مقر سفارت آمریکا در بیروت، انفجار مقر سفارت عراق در بیروت و انفجار مقر یهودی در بوینس آیرس متهم شده بود‏.‏

آمریکا، مغنیه را فرد شماره یک تحت پیگرد و در فهرست تروریستها می دانست و ‏25‏ میلیون دلار به کسی که درباره او اطلاعات ارایه کند، جایزه تعیین کرده بود‏.

‏دو برادر وی به نامهای فواد و جهاد نیز پیش از این به شهادت رسیده اند‏.‏

جهاد در توطئه ترور سید "محمد حسین فضل الله" و فواد در انفجاری توسط موساد اسراییل شهید شدند‏.

این تصویر اعلامیه پلیس فدرال آمریکا برای دستگیری عماد مغنیه است.

ترجمه متن اعلامیه بدین شرح است

تحت تعقیب

عماد فائز مغنیه
تا ۵ میلیون دلار پاداش

تاریخ تولد: سال ١٩٦٢
محل تولد: لبنان
بلندی قامت: ۵ پا و ٧ اینچ
وزن: نامعلوم
جثه: نامعلوم
رنگ مو: خرمائی
رنگ چشمان: نامعلوم
رنگ چهره: نامعلوم
جنسیت: مذکر
ملیت: لبنانی
شغل: نامعلوم
زبان: نامعلوم
علائم مشخصه: ندارد
اسم مستعار: حاج
وضعیت: متواری

گفته میشود که مغنیه رئیس تشکیلات امنیتی سازمان تروریستی حزب الله لبنان است و تصور میرود که در لبنان به سر میبرد.

وی به اتهام توطئه برای سرقت هواپیما، گروگانگیری، راهزنی هوائی منجر به قتل، دخالت در کار خدمه هواپیما، قرار دادن وسیله منفجره درون هواپیما، همراه داشتن مواد منفحره در داخل هواپیما، و حمله به مسافران و کارکنان هواپیما، راهزنی هوائی منجر به آدمکشی، راهزنی هوائی، گروگانگیری، مداخله در کار کارکنان پرواز، و قرار دادن مواد منفجره درون هواپیما، قرار دادن وسائل انفجاری درون هواپیما، حمله در داخل هواپیما به قصد ربودن آن بوسیله اسلحه خطرناک که منجر به جراحات شدید شده ومعاونت و همدستی در جرم تحت تعیقب قرار دارد.

برای "عماد فائز مغنیه" به خاطر نقشش در طرح نقشه و مشارکت در ربودن یک هواپیمای تجاری در تاریخ ١٤ ژوئن ١٩٨۵ که به حمله به مسافران و خدمه گوناگون هواپیما و کشته شدن یک شهروند آمریکا منجر شد کیفرخواست صادر شده است.

منبع: سایت خبری تحلیلی فرهنگ انقلاب اسلامی


   نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386  توسط بسیجی  



به نام خداوند مردان جنگ                  دلیران چون شیر و ببر و پلنگ
 به نام خداوند یاران دین                      ز شک رسته مردان اهل یقین
  به نام یلان محمد (ص) نشان                  که شد شورشان غبطه ی گردباد
   علی صولتانی که در خون شدند               به یک نعره از خویش بیرون شدند
    به نام کسانی کنم اقتدا                    که در خاک از آنهاست جوش صدا
     به نام غیوران زهرا نسب                      زخود رستگان به حق منتسب
      حسن مذهبان صبور آمده                     می زهر نوشان آن میکده
       خراب آتیان حسین آشنا                       به خون رنگی ِ مشرقین آشنا
        اگر دم فرو بندم از ذکرشان                  رها نیستم از فکرشان
         من و یاد یاران که سر باختند                 ولی بر ستم گردن افراختند
          سحرگاه اعزام یادش بخیر                     و گردان گمنام یادش بخیر
           لباسی که خاکی تر از خاک                   ولی چون دل عشقان پاک بود
            من و چفیه ای ساده و بی ریا                رفیقانی افتاده و بی ریا
             الهی به مستان بربد شکن                    به مردان طوفانی ِ خط شکن
              الهی به گردان ِ زید و کمیل                     دلیران چون رعد و طفان و سیل
               به آنان که بی پا و سر آمدند                   شهید از دیار خطر آمدند
                به مفقود و جانباز و ایثارگر                       که شد تیغشان بر عدو کارگر
                 به مردان در کنج محبس قسم                 به والفجر و بیت المقدس قسم
                  به خیبر که برکند مولا درش                      به رأسی که صد پاره شد پیکرش
                   به دلسنگی کربلای چهار                         به یاران بی مدفن و بی مزار
                    به فتح المبین و به فتح الفتوح                 به طوفان به کشتی به دریا به نوح   
                     به مرصاد و مردان مرگ آفرین                 منافق ستیزان تیغ آتشین

 من وجنگ یاران دیرینه ایم   کمر بسته در هشت وادی خطر 

                سپر ساخته سینه بر تیرها    شنا کرده در شط خون جگر

                            به کارون و اروند تا پل زدیم   گذشتیم از خویش تا رزمگاه

                                      در آن سو دشمن کمین کرده بود   عظیم وتهی همچو ابری سیاه

                           چو طوفان وزیدیم و بر هم زدیم    ز خار و خسان خواب و آرام را

           خلیج از تب و تاب ما موج زد   نوشتیم با خون سرانجام را 

 به یاد آر بس قایق تیز رو   شبانگاه بر خط دشمن زدند 

           به یک انتهار آخرین ضربه را   بر اسلام منحط ِ دشمن زدند

                          خطر بود و شط بود و غواص ها    سلاحی بجز عشق و ایمان نبود

                                      ز نیزارها  بی  صدا  رد  شدیم    صدایی  بجز صوت  قرآن نبود

                          مرا حضرت ساقی آواز داد   که جنگ است باید محیا شویم   

         زنی آنچنان بر صف تیرها    که از کشتگان ره ما شوی

 یکی قبضه چون قبضه های دگر    هماهنگ اصحاب احمد شدم   

         سپاهی مقدس تر از بدر بود    که من در رکاب محمد (ص) شدم

شعر:مرحوم آغاسی


   نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386  توسط بسیجی  



موضوع: گزیده ای از خطبه حضرت زینب

 

گزیده ای از خطبه حضرت زینب

اما بعد،ای اهل کوفه!ای نیرنگ بازان و فریب کارانو پیمان شکنان.

ای کسانی که از یاری و یاوری کنار می کشید و ای مکاران!

هان!اشک چشم شما هرگز باز نایستد و ناله شما فرو ننشیند!

مثل شما،مثل ان زنی است که رشته خود را پس از محکم بافتن،یکی یکی

از هم می گسست،تا سوگندهای خود را در میان خویش وسیله فریب و تقلب سازید.

آیا در میان شما چیزی جز لاف زدن و خود پسندی و دشمنی و دروغ و تملق گویی مانند

 کنیزان و کینه دشمنان حکم فرماست؟!

و یا جز این است که حالت شما همانند گیاهی است که در جایگاه ریختن سر گین رویده

 باشد،و یا مانند نقره ای که بر روی قبر کشیده باشند؟!

هان چه زشت است آنجه برای خود پیش فرستاده اید،و در اثر آن

خداوند بر شما خشم گرفت،و پیوسته در عذاب می مانید.

آیا بر برادرم گریه می کنید؟!

آری بگرید،که به خدا سوگند به گریستن سزاوارید.

از این پس بسیار بگرید و کم بخندید،

که به عار وننگ ان مصیبت وارده بر ابا عبدالله (ع) و خاندانش،

گرفتار امدید و رسوایی ان دامنگیر تان شد و تا ابد نخواهید توانست

دامن خود را از آن پاک کنید...

وای بر شما ! آیا میدانید چه جگری از حضرت محمد (ص) شکافتید،

و چه پیمانی را شکستید، و کدامین زنان بزرگوار او را در برابر

دیدگان مردم نمایاندید و کدام پرده حرمت او را دریدید و چه خونی از او ریختید؟

قطعا عمل زشتی مرتکب شدید،چیزی نمانده است که آسمانها

از این عمل شما بشکافد و زمین چاک بخورد و کوهها به شدت فرو ریزند.

چه مصیبت زشتی را مرتکب شدید،مصیبتی که زمین و آسمان از آن لبریز میگردد.

با این حال تعجب می کنید که چرا آسمان خون می بارد،و قطعا عذاب آخرت رسوا کننده تر است

و آنان یاری نخواهند شد.


   نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386  توسط بسیجی  



  

گزیده ای از خطبه امام زین العابدین در شام

هر کس که مرا می شناسد که می شناسد ،هر کس نمی شناسد من با ذکر

 حسب و نسب خود ،خود را معرفی می کنم:

من فرزند مکه و منایم،

من فرزند زمزم و صفایم،

من فرزند کسی هستم که حجر الاسود را با اطراف عبای خود برداشت،

من فرزند کسی هستم که بهتر از همه جامه حج را به تن کرد،

من فرزند بهترین طواف و سعی کنندگانم،

من فرزند بهترین حج به جا آورندگانم،

من فرزند کسی هستم که شبانه به سوی مسجد الاقصی برده شد،

من فرزند کسی هستم که نام او را به سدره المنتهی برده اند،

من فرزند کسی هستم که نزدیک حضرت حق گردید و نزدیکتر شد

تا اینکه فاصله اش به طول دو کمان یا نزدیکتر شد،

من فرزند کسی هستم که خداوند بزرگ آنچه را که باید به او وحی

نمود،

من فرزند حسین کشته شده در کربلایم،

من فرزند علی مرتضایم،

من فرزند محمد مصطفایم،

من فرزند خدیجه کبرایم،

من فرزند فاطمه زهرایم،

من فرزند سده المنتهیایم،

من فرزند درخت طوبایم،

من فرزند کسی هستم که به خون خود غلتید،

من فرزند کسی هستم که جنیان و پریان نیز در تاریکی بر او گریستند،

من فرزند کسی هستم که پرندگان در آسمان بر او نوحه سرایی کردند...

ای یزید!پدر مرا از روی ظلم و ستم کشتی و اموال او را به تاراج بردی و زنانش

را اسیر گرفتی...وای بر تو از روز قیامت ،

آنجا که خصم و شاکی جد و پدرم خواهند بود.

 


   نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386  توسط بسیجی  



برادران! کسی بهشت نمی آید؟


روش امر به معروف و نهی از منکر در جبهه ها منحصر به فرد بود. در جبهه برای امر به معروف روش های گوناگونی وجود داشت؛ به عنوان مثال، برای دعوت به نماز اول وقت و برپا داشتن آن به جماعت بیشتر به کفایت و کمتر به صراحت با عبارت هایی تذکر داده می شد؛ مانند عبارت: «برادران در جریان باشند که ما برای خدا پایداری دین و برپا داشتن نماز به اینجا آمده ایم، نکند یک وقت تمام زحمت برادران هدر برود.» کافی بو رزمنده ای نمازش را چنان که باید، قرائت نکند، در این صورت به همین بهانه جلسه ای به عنوان اصلاح حمد و سوره تشکیل می شد و آن قدر این دو سوره – کلمه به کلمه – تکرار می شد تا از رزمنده مود نظر، به اصطلاح رفع گیر شود.

برخی از رزمندگان مزاح می کردند و می گفتند: «کسانی که نماز جماعت نروند، برای بهشت رفتن باید توی صف بایستند.» یا «اگر می خواهید نمازتان قضا نشود، یک صلوات بفرستید.» همچنین وقتی فردی خود را با شتاب به نماز جماعت می رساند، سر راه به هر کسی بر می خورد، می گفت: «برادران کسی بهشت نمی آید؟».

غیر از فریضه نماز در سایر کارها مانند ساخت سنگر نیز امر به معروف شیوه ای خاص داشت. به عنوان مثال اگر عده ای مشغول ساختن سنگر، یا مشغول جمع و جور کردن وسیال یا نظافت و نظیر آن بودندف خطاب به آن عده که اعتنایی به این نوع کارها نداشتند، با صدایی بلند می گفتند: هل من ناصر ینصرنی؟ یا هل من معین یمیننی؟ که به این نحو ضمن ذکر مظلومیت حضرت امام حسین(ع) آنان را به کار دعوت می کردند، بی آنکه به آنها دستور داده باشند.

از روش های دیگر متذکر شدن مشکلات در بیان خاطرات و حکایات بود؛ به گونه ای که رزمندگان خود را جای آن اشخاص گذاشته و آنها را الگوی خود قرار دهند.

عهد بستن برخی از برادران با هم نیز یکی دیگر از این نوع روش ها بود؛ بدین معنی که آنها با هم قرار می گذاشتند، اگر خدای ناکرده، یکی از آنان به معصیتی هر چند خرد گرفتار شد، دیگران با اخلاص و بدون حب و بغض او را متنبه سازند، بی آنکه او حق اعتراض داشته باشد.

درخصوص نهی از منکر نیز روش هایی وجود داشت. به عنوان مثال؛ به خویش واگذاشتن مقصر، که به مراتب از یک برخورد تلافی جویانه کار سازتر بود. مثلاً اگر یکی از برادران که می دانست نباید پشت سوله های تیراندای کند، تیراندازی می کرد و در پاسخ فرمانده گروهان که می پرسید آیا شما تیراندازی کرده اید؟ پاسخ منفی می داد. فرمانده فقط اسلحه او را بو می کرد و چیزی نمی گفت. بدین ترتیب شخص مذکور بی اندازه خجالت زده می شد، البته روز بعد به جرم استفاده غیرمجاز از سلاح و اسراف چند فشنگ، به فرستادن هزار صلوات توصیه می شد.

عملکرد برخی از فرماندهان در نهی از منکر بسیار مورد پسند برادران قرار می گرفت. مانند کاری که یکی از فرماندهان دسته در ارودگاه بیرون سنندج انجام داد، وی به سربازانی که از کندن سنگر سرباز زده بودند، دستور داد یک راهپیمایی طولانی با تجهیزات کامل انجام دهند. به هر کدام یک خشاب پر داده و گفت: «به هر طرفی که دوست دارید، تیراندازی کنید»؛ بدین معنی که اگر شأن شما همین است. من هم بیش از این از شما توقع ندارم. این امر موجب شرمندگی همه آنها شد بعدها جزء بهترین نیروها به شمار می آمدند.

استفاده از زبان مزاح نیز یکی دیگر از این نوع روش ها بود. به عنوان مثال: عبارت «سرما نخوری» برای رزمنده ای که به عمد یا سهو دکمه یقه اش باز بود؛ یا عبارت «برادرها دیگر صحبتی ندارند؟» توسط شهردار موقع جمع آوری سفره خطاب به کسانی بود که سر غذا حرف می زدند، یا خواندن مصراع «بنی آدم اعضای یکدیگرند» برای تذکر دو نفر به کار می رفت که با هم مشاجره کرده بودند.

القای سنگین جرم با بستن جریمه کلان بر خویش و دیگران نیز از موارد جالب نهی از منکر محسوب می شد مانند: جریمه صد هزار صلوات برای کسی که غیبت دیگران را می کرد، شرط ترک سیگار برای پذیرش سیگاری های حرفه ای در عملیات از سوی فرماندهان، به برکت همین اوامر، رزمندگان و افراد مسنی که نزدیک به سی سال به سیگار اعتیاد داشتند، یک باره این عادت را ترک کردند. در جبهه ها هدف از امر به واجبات و نهی از محرمات رضایت خدا بود.

منبع:یاد های سبز


   نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386  توسط بسیجی  



شاهکار بسیجی‌های خمینی

 

طبیعت یک سری قاعده و قانون دارد که شکستن آن کار هر کسی نیست. اگر توانستی قاعده و قانون طبیعت را بشکنی، معجزه کرده‌ای.

هیچ کس باور نمی‌کرد بشود در بحبوحه جنگ روی اروند خروشان، با آن جزر و مد زیادش و با آن عرض بلندش پل زد. اما جنگ ثابت کرد مردانی هستند که کاری به قاعده و قانون طبیعت ندارند و یک «یاعلی» می‌گویند و می‌زنند به آب.

پل بعثت، شاهکار مهندسی- رزمی تاریخ دفاع مقدس است و امروز با همین عنوان در دانشگاه مهندسی دافوس، تدریس می‌شود.

پس از عملیات والفجر هشت، باید یک راه ارتباطی بین خاک خودمان و شهر فاو که تازه به دست رزمندگان اسلام افتاده بود، ایجاد می‌شد. رزمندگانی که در فاو بودند، باید پشتیبانی می‌شدند. امکانات و نیرو می‌خواستند.

قبل از والفجرهشت، پل‌هایی روی اروند زده بودند، اما اروند هیچ‌کدام را تحمل نکرده بود و همه را بلعیده بود.

یک پل ساخته بودند به نام پل فجر، که شب‌ها آن را نصب می‌کردند و روزها جمعش می‌کردند. این پل نیز خیلی کار آمد نبود. باید پلی ساخته می‌شد که محکم و مطمئن باشد و بتواند در شبانه‌روز تجهیزات و تدارکات و مهمات را به آسانی به آن ور آب برسانند. بنابراین پل بعثت، به طول نهصد متر و عرض دوازده متر روی اروند زده شد و چشم جهانیان را خیره کرد.

پنج هزار لوله 12متری، به قطر 142سانتی‌متر و ضخامت 16میلی‌متر از جنس فولاد، در عمق دوازده متری رودخانه‌ای خروشان که ارتفاع جزر و مدش از پنج متر هم بالاتر می‌رفت، شش ماه از جهاد‌گران اسلام وقت گرفت. دشمن در طول جنگ خیلی سعی کرد که پل را از بین ببرد، اما نتوانست.

دو طرف لوله‌ها را بسته بودند که لوله‌ها در آب غرق نشوند. بعد از این‌که کار اتصال لوله‌ها انجام می‌شد، در لوله‌ها را باز می‌کردند تا آب با فشار از لوله‌ها عبور کند و لوله‌ها به زیر آب بروند و غرق شوند. بعد روی لوله‌ها را زیرسازی و آسفالت می‌کردند.

طراح این شاهکار بزرگ، مهندس بهروز پورشریفی از برادران جهاد سازندگی بود.

برخی از قطعات این پل، امروز در گلزار شهدای خرمشهر است و برخی دیگر، همان‌جا کنار اروند، به تماشا نشسته است.

منبع:مجله یاد ماندگار

 

   نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386  توسط بسیجی  



موضوع: امروز برای شهدا وقت نداریم
 

 

 امروز برای شهدا وقت نداریم

 

  ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم

 

 با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است

 

 ما بهر ملاقات خدا وقت نداریم

 

 چون فرد مهمی شده نفس دغل ما

 

 اندازه ی یک قبله دعا وقت نداریم

 

 در کوفه تن غیرت ما خانه نشین است

 

 بهر سفر کرببلا وقت نداریم

 

 تقویم گرفتاری ما پر شده از زر

 

 ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم

 

 هر چند که خوب است شهیدانه بمیریم

 

 خوب است ولی حیف که ما وقت نداریم

 

 


   نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386  توسط بسیجی  



موضوع: دانشگاه شهادت

 

دانشگاه شهادت دانشجو مي پذيرد

داوطلبان مي توانند با در دست داشتن شناسنامه گمنامي و کارنامه قبولي

 در خدمت خالصانه به اسلام و دو قطعه عکس از سيماي ايمان اخلاص

 به خيمه ثاره الله واقع در خيابان رسول الله مراجعه فرمايند

زمان ثبت نام :هرشب از نيمه شب تا طلوع فجر

مهلت ثبت نام : تا آخرين لحظات هجرت

 


   نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386  توسط بسیجی  



ادواردوی ديگر

    متن وصيتنامه دختر شهيدی به نام فاطمه که تا چندی پيش بهايی بود وچون شيعه شد و در برابر فشارهای فرقه منحوس بهائيت مقاومت نمود بلاخره در زمان حج مانند بيبی فاطمه(ع) در سن ۱۸ سالگی حاجی ديار ابدی شد و دست پليد بهاييت به خون پاک او آلوده شد.

سلام آقاي انجوي نژاد

اين وصيتنامه كامل ساراست

بنام خدا

    بنام خدايي خدايي كه خيلي خيلي دوستش دارم . خدايي كه خيلي دير شناختمش ولي خيلي خوب شناختمش . خدايي كه نمي دانم چه طور شكرش را بجا بياورم . خدايي كه خيلي ها فقط از اون حاجت ميخواهند و من فقط خودش را مي خواهم . نمي دانم لياقت دارم وصيت كنم يا نه . خدايا ميدانم منتظرم بودي و فراق من را طاقت نداشتي . همان روزي كه با تو آشنا شدم به دلم انداختي كه نامم را فاطمه بگذارم و من فهميدم كه 18 سال بيشتر عمر نخواهم داشت . اكنون كه اين وصيت باز ميشود من ديگر نيستم و پهلوي فاطمه هستم كه نمي دانم من را به عنوان دخترش ميشناسد يا نه . خدايا نمي دانم چگونه شكرت كنم كه من را با خودت آشنا كردي . شما مردمي كه خدا را فقط براي حاجت هاتون ميخواهيد . خدايي كه من زير كتك برايش نماز مي خواندم و خدايي كه من از وقت آشنايي با اون فقط درد و رنج قسمتم شد انقدر خوب و زيباست كه مي ارزد همه عمر برايش درد بكشيم .

    من نمي دانم وصيتنامه چه جوري بنويسم . خب نماز قضا و روزه قضا زياد دارم . گناه هم خيلي كردم . اما از بعد توبه هيچ گناهي انجام ندادم . هيچ . هيچ .

    اما سخنم با آنهايي كه هنوز در دنيا هستند . دوستان بد من . اين سرنوشت همه ماست . نمي دانم اين وصيت به شما مي رسد يا نه . اين شهوت راني ها و خوش گذراني ها هيچ كدام دردي از ما دوا نمي كند . من رفتم و شما هم دير يا زود ميائيد . پس سر خودتان را كلاه نگذاريد . اصل زندگي ما در اين جائيست كه من ميروم . پس بيدار شويد . ميدانم انقدر در پستيها فرو رفته ايد كه ديگر اين حرف ها برايتان مسخره است . اما از من گفتن بود .

و دوستان خوبم .

    آقا سيد عزيز . هيچي براي تو ندارم بگويم . فقط بدان كه من نجات پيدا كردم و خوشحال باش كه به فرزندان مادرت اضافه كردي . من آمدم نابودت كنم اما تو من را نابود كردي و سارايي جديد ساختي . پس اين حرف ها را فقط براي خودت مي گويم . امانت باشد تا در قيامت باز هم تو را ببينم .

……………………………………….……………………………و اما تو ---- مهربانم . (این قسمت درد دل او است با بهترین دوستش در کانون) جدايي از دنيا فقط اين قسمتش بزايم سخت است . جدايي از تو . اما نبينم چشمهاي پاكت اشك آلود باشد . من و تو در اين جا به هم نرسيديم ولي مطمئن باش خواهر كوچولويت منتظرت مي ماند . زود بيا كه بهشت بي تو برايم ارزشي ندارد . خيلي حرف در دلم است كه به تو بگويم اما مي ترسم ناراحت شوي . مي دانم من را دوست داشتي پس نمي خواهم برايت روضه بخوانم كه هميشه غمگين شوي . فقط بدان كه همه دنياي من تو بودي ناجي من . چقدر دوست داشتم اين روزهاي آخر بالاي سرم مي بودي و چهره رنگ پريده و خسته ام با ديدنت گل مي انداخت . خيلي خيلي دوستت دارم . ياد من باش . دوست داشتم 1000 صفحه برايت مي نوشتم از خيلي چيز ها . اما نمي خواهم خاطره ام زياد اذيتت كند . ناراحت نباش . هر وقت ناراحت شدي ياد آقا سيد بيفت كه چقدر دوستان گلش را از دست داده و هنوز ساكت و صبور است . گرچه تو هم درد بابا كشيدي .اما بدان درد بابا داشتن من بيشتر از درد يتيمي تو بود . حلالم كن عزيز دلم .

    و شما بچه هاي پاك كانون . دوست داشتم هميشه در ميان شما بودم . و هر شنبه تا شنبه مي مردم و زنده ميشدم . ساعتها قبل از جلسه مي آمدم و شما را تماشا مي كردم . اشك ها و خنده هاي قشنگتان همه اميد من به زندگي بود . بك هفته توهين و كتك و فحش را فقط به عشق شما تحمل مي كردم . قدر هم را بدانيد و هم را دوست داشته باشيد . ميدانم در قيامت همه با هم هستيم . قدر بدانيد . قدر همه چيز را . جواني . مجالس . والدين . و همه چيز هايي را كه من نداشتم . از همه مهم تر قدر خدا و امام رضا و حضرت زهرا را بدانيد .

من ديگر بلد نيستم چيزي بنويسم .

فقط يك كلمه . دوستتان دارم و شما هم من را دوست داشته باشيد گرچه خاك پاي شما هم نيستم .

     و چقدر اين قسمتش سخت است . خدا حافظ تا قيامت . راستي اگر آقا ظهور كرد به او بگوئيد من را برگرداند . ببخشيد من خيلي بچه ام و همين جوري بلد هستم حرف بزنم . به او بگوئيد دختر كوچولويش را بياورد تا برايش شيطوني كند و برايش چايي بياورد

وقتم تمام شد . نمي دانستم اينقدر حرف مي زنم . با دلي خسته و شكسته مي گويم . خداحافظ همه شما .

خواهر هميشه تنهاي شما . سارا

منبعhttp://asemaniha.blogfa.com/cat-7.aspx

 

 


   نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386  توسط بسیجی  



موضوع: مصطفي مازح"

شهادت "مصطفي مازح" در راه اعدام سلمان رشدي

14 مرداد 1368

 

شهيد «مصطفي مازح» از دلاورمردان لبناني بود كه در عمل به فرمان امام خميني (ره) درباره اعدام مؤلف كتاب «آيات شيطاني» به لندن رفت و هنگام اجراي حكم ، به شهادت رسيد. اين گفتگو با پدر اين شهيد و در زادگاه او (جنوب لبنان) صورت گرفته است.
اشاره: آن روزها كه ما در ايران ، در سوگ رهبر خود مي سوختيم و بر سينه و سر مي كوفتيم ، آن ايام كه در بخش هايي از لبنان ، جنگ هاي داخلي مسلمان و غيرمسلمان - و حتي مسلمان و مسلمان - جريان داشت و همه چيز در شليك گلوله خلاصه مي شد ، جواني دلسوخته كه داغ امام (ره) بر سينه اش سنگيني مي كرد ، بر آن شد تا با اقدامي مهم ، هم اطاعت خويش از ولي امر و امامش را ثابت كند و هم خود به امام و مرادش بپيوندد. آن روز كه - بر اساس برخي اطلاعات غير رسمي - نيروهاي اطلاعاتي انگلستان از وجود جواني عرب در هتلي كه محل تردد سلمان رشدي مرتد بود ، با خبر شدند و پس از دستگيري او ، براي اينكه خبر بازتاب منفي برايشان نداشته باشد ، او را روي صندلي اتاق خود نشانده ، مقداري از مواد منفجره را به بدنش بستند و او را منفجر ساخته و به شهادت رساندند. (چون بر اساس اظهارات برخي دوستان مصطفي ، تصاويري كه تلويزيون انگليس از اتاق مازح در آن هتل نشان داده است ، نمايانگر مقداري مواد منفجره سالم بوده است كه نشان مي داد همه مواد همراه او منفجر نشده است و فقط مقداري از آنها عمل كرده است) تنها اطلاعيه اي در اندازه اي بسيار كوچك در ميان اخبار مطبوعات ما گم شد كه در آن آمده بود: «يك جوان لبناني كه براي اعدام سلمان رشدي به لندن رفته بود ، در حين اجراي حكم به شهادت رسيد.» آن روز كسي از اسم و رسم او نگفت. كسي از جوان لبناني اي كه ساليان نوجواني اش را در آفريقا سپري كرده بود ، ولي در همان ناكجا آباد ، با افكار پاك و انقلابي امام راحل آشنا شده و مي رفت تا سر بر فرمان او نهد ، با خبر نشد. آنچه مي خوانيد گفتگوي اختصاصی حمید داوودآبادی است با پدر او در «طيرفلسين» لبنان در خانه شان.

داوودآبادي: لطفآ براي ما از ولادت و آغاز زندگي مصطفي بگوئيد.
مازح: من محمود حسين مازح پدر شهيد مصطفي مازح هستم كه سال 1935ميلادي (1314 شمسی) در روستاي «طيرفلسين» در جنوب لبنان متولد شدم. مدتي زياد براي كار ، همراه خانواده ام به آفريقا رفتيم كه در «گينه كوناكري» و «ساحل عاج» زندگي كرديم که در آنجا شغل من تجارت بود. سال 1968 ميلادي (1347 شمسي) در گينه كوناكري ، مصطفي متولد شد. دو سال از عمرش مي گذشت كه آنجا را ترك كرده و به ساحل عاج رفتيم. تقريبآ تا اواخر عمر مصطفي ، در آن كشور زندگي كرديم. مصطفي در ساحل عاج به مدرسه رفت. در آنجا زبان فرانسه را فرا گرفت. ولي برايش معلم خصوصي گرفتم تا عربي را كه زبان خودمان بود نيز ياد بگيرد. سال 1983 ميلادي (1362 شمسي) دو ماه از فصل تابستان را به لبنان آمد و در روستاي خودمان طيرفلسين ماند. ولي مجددآ به ساحل عاج برگشت و تحصيلاتش را ادامه داد. سال 1987 ميلادي (1366 شمسي) كه خواستم به كشور خودمان برگردم ، چون به مصطفي خيلي علاقه داشتم و مي خواستم كه او با خودم باشد ، در حالي كه برادرانش در ساحل عاج ماندند ، ما به لبنان برگشتيم. با توجه به اينكه ده سال بود كه در گينه زندگي مي كرديم ، لذا براي مصطفي شناسنامه گينه اي گرفتيم و چون آن كشور مستعمره فرانسه بود و مصطفي نيز متولد آنجا بود ، برايش شناسنامه فرانسوي هم گرفتيم. البته شناسنامه لبناني هم برايش گرفتيم. خلاصه هر طوري كه بود باز گشتيم لبنان. در لبنان مصطفي همراه برخي از دوستانش كه مذهبي بودند ، اوقات خود را مي گذراند. غالبآ هم به خانه كوچكي كه بالاي تپه اي در ميان زمين هاي كشاورزي مان قرار داشت مي رفتند و با هم بحث و صحبت مي كردند. او در كارهايم به من كمك مي كرد و كنار دستم بود. هنگامي كه او از ما خواست تا امكانات ازدواجش را فراهم كنيم ، خيلي خوشحال شديم. سرانجام دختري از همين جنوب لبنان و از همسايگان اطراف خودمان را برايش خواستگاري و عقد كرديم. ولي پانزده روز بيشتر با هم نبودند و از هم جدا شدند و دختر به نزد خانواده اش رفت. البته فقط عقد بودند.
داوودآبادي: شما چند فرزند داريد؟
مازح : من 6 پسر و 2 دختر دارم كه مصطفي ششمين پسر و هفتمين فرزندم بود و برادرانش نيز الآن در آفريقا و آمريكا زندگي مي كنند.
داوودآبادي: مصطفي به چه زباني صحبت مي كرد؟
مازح: چون براي او معلم خصوصي گرفته بودم ، عربي را فصيح صحبت مي كرد. دروس عربي را هم بيشتر از نهج البلاغه فرا گرفته بود. زبان فرانسه را هم خوب صحبت مي كرد و بلد بود. زبان انگليسي را هم فرا گرفته بود ؛ ولي مثل فرانسه نمي توانست خوب صحبت كند.
داوودآبادي: آخرين بار كي او را ديديد؟
مازح: سه روز قبل از سال نوي قمري.
داوودآبادي: آيا مصطفي به ايران سفر كرده بود؟
مازح: بله. با وجود اين كه اوضاع در جنوب لبنان جنگي و خراب بود ، او 2 يا 3 بار براي زيارت به ايران رفت.
داوودآبادي: آيا مصطفي در درگيري هاي داخلي جنوب لبنان كه بين احزاب مختلف جريان داشت هم شركت مي کرد؟
مازح: نه. البته در سال 1982 ميلادي (1361 شمسي) كه به لبنان آمد ، سنش كم بود و اين منطقه هم كاملا تحت سلطه اسرائيل بود.
داوودآبادي: در لبنان به تحصيلاتش ادامه داد؟
مازح: نه. با توجه به هدفي كه در ذهنش داشت ، مي گفت كه من ديگر نمي خواهم درس بخوانم ، به همين خاطر تحصيلات را رها كرد و پهلوي من كار مي كرد. زماني كه امام خميني (ره) فتواي قتل «سلمان رشدي» نويسنده هتاك و مرتد را مي دهد ، مصطفي كه همراه دوستانش فعاليت مذهبي داشت و خيلي هم علاقه داشت كه به اسلام خدمتي بكند ، تصميم مي گيرد كه شناسنامه هاي غيرلبناني خود را بردارد و براي رسيدن به هدف مورد نظر خودش اقدام كند. در نظرش اين بوده كه چون شناسنامه فرانسوي دارد ، به راحتي مي تواند به اروپا برود. هنگامي كه امام (ره) فوت كرد ، مصطفي احساس خاصي داشت. همواره علاقه مند بود تا در راه او قدم بردارد. يك روز آمد پيش من و گفت كه مي خواهد به بيروت برود. آن روزها در مناطق مختلف لبنان ، جنگ هاي داخلي و حملات اسرائيل جريان داشت و هر گوشه را خطري تهديد مي كرد. او رفت كه به بيروت برود. دو سه روز به سال نوي قمري مانده بود. روزهاي آغازين سال نو گذشت. ولي از او خبري نشد. با دوستانش كه تماس گرفتيم ، آنها هم اظهار بي اطلاعي كردند. البته بعدآ فهميدم كه آن مدت را براي ديدن آموزش نظامي و آشنايي با سلاح و مواد منفجره ، به منطقه «جبل صافي» رفته بوده است. يك ماه گذشت. ولي باز از مصطفي خبري نشد. ما هم در اينجا شديدآ پيگير بوديم كه كجا رفته است. نزد برادرانش در ساحل عاج هم نرفته بود. مدتي بعد برادرانش اطلاع دادند كه افرادي از دستگاه هاي امنيتي و اطلاعاتي انگلستان و فرانسه ، در ساحل عاج سراغ آنها رفته و درباره مصطفي پرس و جو كرده اند. روزنامه هاي انگلستان هم خبر دادند كه جوان عربي به نام مصطفي محمود مازح ، دست به يك عمليات انتحاري در آن كشور زده است. دوستانش همه با ما تماس گرفتند و مي پرسيدند كه او كجاست؟ وقتي كه اظهار بي اطلاعي از سرنوشت او مي كرديم ، مي پرسيدند كه آيا كسي پاسپورت او را گرفته است؟ من نيز گفتم نه. من خبر ندارم. نيروهاي اطلاعاتي غربي سراغ همه دوستان او در كشورهاي مختلف رفتند و از احوال او پرس و جو كردند. سؤالاتشان هم بيشتر اين بود كه آيا او عضو حزب الله لبنان بوده است يا نه؟ كه آنها هم گفته بودند كه ما نمي دانيم. ولي او بايد پيش خانواده اش در لبنان باشد.
داوودآبادي: آيا مصطفي قبلآ هم به انگلستان رفته بود؟
مازح: نمي دانم شايد مخفيانه رفته بود. ولي ما اطلاعي نداشتيم. اينكه او چطور موقعيت حضور سلمان رشدي را در آن هتل شناسايي كرده بود ، جزو اسراري بود كه او با خودش برد.
داوودآبادي: آيا فرد ديگري هم با او بوده است؟
مازح: اين را هم نمي دانيم. ولي ظاهرآ تنها بوده است.
داوودآبادي: چه زماني از او با خبر شديد؟
مازح: 50 روز پس از آنكه رفت و ديگر خبري نداشتيم ، خبري به ما رسيد كه شهادت او را ثابت مي كرد.
داوودآبادي: اخبار چي بود؟
مازح: اين بود كه جوان عربي كه ظاهرآ اصليتش مراكشي است ، به خودش بمب بسته و به هتل محل اقامت سلمان رشدي رفته و در طبقه سوم آن هتل پنج طبقه ، خود را منفجر كرده است كه هتل هم آتش گرفته ولي به سلمان رشدي آسيبي نرسيده است. البته تلويزيون لبنان هم تصاويري را كه از شبكه هاي خارجي گرفته بود پخش مي كرد كه صحنه هاي آتش سوزي هتل را نشان مي داد.
داوودآبادي: در مورد شهادت او بيشتر بگوييد.
مازح: آنچه كه ما مي دانيم بيشتر بر اساس گفته ها و اخبار است. اين كه چگونه رفته و با كي بوده است را نمي دانيم. آن گونه كه ادعا مي كنند ، در هتل زن خدمتكاري بوده كه مصطفي از او درباره رفت و آمدهاي سلمان رشدي سؤال مي كند و متأسفانه آن زن حساس مي شود و به دستگاه هاي اطلاعاتي انگلستان خبر مي دهد كه يك جوان عرب كه چند پاسپورت هم دارد ، اينجاست و درباره سلمان رشدي سؤال مي كند. او در آن هتل براي چهار روز اتاقي گرفته بود. روز سوم ، روز عمليات بوده است. بر اساس شناسايي هاي او ، سلمان رشدي آن روز به هتل مي آمد و در طبقات بالاي هتل اقامت داشت. متاسفانه آن گونه كه مي گويند ، انفجاري در اتاق مصطفي رخ مي دهد كه به شهادت خود او مي انجامد.
داوودآبادي: چگونه جسد او را شناسايي كردند؟
مازح: بدن او را كه متلاشي شده بود ، كالبد شكافي كرده و از روي دندان هايش كه قبلآ آنها را نزد دندانپزشكي در ساحل عاج درست كرده بود ، شناسايي كردند. البته پهلوي آن دكتر هم در ساحل عاج رفته بودند كه او هم هويت مصطفي را تأييد كرده بود.
داوودآبادي: از اتفاقات بعد از شهادت او و چگونگي انتقال پيكرش به لبنان بگوييد.
مازح: پس از شهادت ، او بحثي ميان انگلستان و فرانسه پيش آمد كه چرا به هر كسي شناسامه فرانسوي مي دهد كه به راحتي به اينجا بيايند و از اين كارها انجام بدهد؟ فرانسه هم گفته بود كه اين شناسنامه كامل نيست. چون در قانون فرانسه اين گونه است كه وقتي سفارت مي خواهد به كسي شناسنامه بدهد ، او را به دادگاه مي فرستد و سپس دادگاه حكم صدور شناسنامه رسمي را مي دهد. با اين حساب شناسنامه او رسمي و كامل نيست. البته اين كذب بود. چون شناسنامه هاي فرانسوي اي كه در گينه مي دهند ، همه رسمي هستند. پس از اينكه شهادت او براي ما تأييد شد ، به فرانسه رفتيم. چون شناسنامه او فرانسوي بود و از وزارت خارجه آنجا و همين طور از طريق سفارت لبنان در لندن درخواست كرديم كه جسد او را به ما تحويل بدهند. خواهرش خيلي پيگيري كرد كه پرونده اش بسته شد و باقي مانده پيكر او را با هواپيما به فرانسه منتقل كردند. مبالغ زيادي پرداخيم تا اينكه او را به لبنان آورديم. متاسفانه به خاطر وضعيت لبنان و اوضاع و احوال آن روزهاي اين منطقه ، به ما اجازه تشييع جنازه رسمي ندادند و به همين خاطر ساده و فقط با حضور اهالي منطقه خودمان در همين جا تشييع كرديم و كنار خانه خودمان دفنش كرديم . بعدها كه اوضاع و احوال بهتر شد ، براي او سالگرد گرفتند و گروه گروه براي زيارت مزار او به اينجا آمدند.

خداوند روح پاك آن شهيد را با شهداي كربلا و همين طور با روح مطهر حضرت امام خميني (ره) محشور فرمايد.

منبع : وبلاگ رسمي مصطفي محمود مازح


 


   نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386  توسط بسیجی  



موضوع: خداوندا..............

گفتم: خسته‌ام    

گفتي: لاتقنطوا من رحمة الله

     .:: از رحمت خدا نا اميد نشيد(زمر/53) ::.

گفتم: هيشكي نمي‌دونه تو دلم چي مي‌گذره 

گفتي: ان الله يحول بين المرء و قلبه

     .:: خدا حائل هست بين انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

گفتم: غير از تو كسي رو ندارم 

گفتي: نحن اقرب اليه من حبل الوريد

     .:: ما از رگ گردن به انسان نزديك‌تريم (ق/16) ::.

گفتم: ولي انگار اصلا منو فراموش كردي! 

گفتي: فاذكروني اذكركم

     .:: منو ياد كنيد تا ياد شما باشم (بقره/152) ::.

گفتم: تا كي بايد صبر كرد؟ 

گفتي: و ما يدريك لعل الساعة تكون قريبا

     .:: تو چه مي‌دوني! شايد موعدش نزديك باشه (احزاب/63) ::.

گفتم: تو بزرگي و نزديكت براي منِ كوچيك خيلي دوره! تا اون موقع چيكار كنم؟ 

گفتي: واتبع ما يوحي اليك واصبر حتي يحكم الله

     .:: كارايي كه بهت گفتم انجام بده و صبر كن تا خدا خودش حكم كنه (يونس/109) ::.

: گفتم: خيلي خونسردي! تو خدايي و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم كوچيك...

 يه اشاره‌ كني تمومه!

گفتي: عسي ان تحبوا شيئا و هو شر لكم

     .:: شايد چيزي كه تو دوست داري، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتم: انا عبدك الضعيف الذليل...  اصلا چطور دلت مياد؟   

گفتي: ان الله بالناس لرئوف رحيم

     .:: خدا نسبت به همه‌ي مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.

گفتم: دلم گرفته  

گفتي: بفضل الله و برحمته فبذلك فليفرحوا

     .:: (مردم به چي دلخوش كردن؟!) بايد به فضل و رحمت خدا  شاد


اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي!

اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند!

اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست!

اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد

میدونی

وقتی خدا داشت تو رو بدرقه میکرد چی گفت؟

گفت ؟جای که میری مردمی داره  که میشکننت ُِ نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم ِ تو تنها نیستی

تو وجودت عشق میذارم که بگذری

قلب میزارم که جا بدی

اشک میزارم که همراهیت کنه

و مرگ .........

که بدونم بر میگردی پیشم.......


   نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386  توسط بسیجی  



موضوع: آقا ميا

آقا ميا اينجا كسي در فكرتان نيست

 اينجا كسي دلواپس صاحب زمان نيست
زخم زبان بيچاره كرده عاشقان را


اينجا كسي با هيئتي ها مهربان نيست
هر كس كلاه خويش را چسبيده آقا


 اينجا كسي در فكر درد ديگران نيست
اينجا يتيمان كودكاني گوشه گيرند


 در سفره هاي بيوه زن ها قرص نان نيست
معناي عفت در كتب تغيير كرده


حجب و حيا در چشم هاي دختران نيست


گرگان قدرت خون مردم را مكيدند


 اينجا كسي از حمله هاشان در امان نيست
قرآن شده كالاي دست اهل بازار


 هيهات !قرآن هم فروشش رايگان نيست
اينجا تمام روضه خوان ها نرخ دارند


- ديگر كسي فكر ثواب و اجر آن نيست
بر روي ديوار اتاق شاعرت نيز


ديگر نشان قاب عكس جمكران نيست


   نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386  توسط بسیجی  





مقام معظم رهبري

درباره ما ...
 
 
موضوعات
 
 
نويسندگان
Basij Nasr